
عادل درخشانی
با آغاز جنگ، جمهوری اسلامی از همان روز نخست تلاش کرد میدان درگیری را از مرزهای مستقیم نبرد فراتر برده و آن را به کل منطقه سرریز کند. حملات موشکی و پهپادی به کشورهای عربی منطقه از جمله عربستان سعودی، بحرین، امارات، عراق، قطر و کویت و سپس کشیده شدن دامنه تنش به جمهوری آذربایجان نشان میدهد که تهران از همان ابتدا در پی گسترش جغرافیای جنگ بوده است.
این رویکرد را میتوان بخشی از یک دکترین امنیتی دانست که هدف آن ناامنسازی محیط پیرامونی، افزایش هزینههای جنگ برای بازیگران منطقهای و در نهایت ایجاد فشار سیاسی بر ایالات متحده و متحدانش برای پایان دادن به درگیری است.
در نگاه نخست، چنین راهبردی ممکن است برای تهران منطقی به نظر برسد. جمهوری اسلامی در چهار دهه گذشته بارها از ابزار «منطقهای کردن بحران» بهره گرفته است؛ از لبنان و سوریه تا عراق و یمن. منطق این سیاست ساده است: اگر میدان درگیری گسترش یابد، بازیگران بیشتری درگیر خواهند شد و مدیریت بحران برای قدرتهای بزرگ دشوارتر میشود.
با این حال، شرایط کنونی با بسیاری از تجربههای گذشته تفاوت دارد. ساختار امنیتی خاورمیانه در سالهای اخیر دچار دگرگونیهای مهمی شده است. بسیاری از کشورهای عربی که در گذشته ترجیح میدادند در حاشیه تنشهای ایران و غرب باقی بمانند، اکنون نسبت به تهدیدات موشکی و بیثباتی منطقهای حساستر شدهاند. حملات مستقیم به خاک این کشورها میتواند به سرعت معادله سیاسی را تغییر داده و آنها را از حالت بیطرفی نسبی خارج کند.
در چنین شرایطی، به جای کاهش فشار بر ایران، احتمال دارد زمینه برای شکلگیری یک ائتلاف گستردهتر علیه تهران فراهم شود. کشورهایی مانند آلمان، فرانسه و بریتانیا که تاکنون نقش محدودی در بحران داشتهاند، ممکن است در صورت تهدیدات منطقهای به شکلی فعالتر وارد ائتلاف شوند. همچنین پیوستن کشورهای منطقه به این ائتلاف نیز اجتنابناپذیر به نظر میرسد.
تشکیل چنین ائتلافی پیامدهای مهمی خواهد داشت. مهمترین آن افزایش قابل توجه منابع نظامی، اطلاعاتی و لجستیکی جبهه مقابل ایران است. در صورت شکلگیری یک ائتلاف گسترده، ظرفیت عملیاتی علیه ساختارهای نظامی و امنیتی جمهوری اسلامی به شکل چشمگیری افزایش خواهد یافت و این امر میتواند سرعت تحولات جنگ را نیز بالا ببرد.
در همین چارچوب، تفاوت قابل توجهی نیز در منطق عملیاتی دو طرف جنگ دیده میشود؛ تفاوتی که به مسئله مشروعیت سیاسی و نحوه تعامل با افکار عمومی بازمیگردد.
در ایالات متحده و اسرائیل، رهبران سیاسی و نظامی تا حد زیادی ملزم هستند که از تلفات غیرنظامیان جلوگیری کنند. این الزام از یک سو به فشار افکار عمومی و قواعد حقوق بینالملل بازمیگردد و از سوی دیگر به واقعیتی سیاسی در داخل ایران مربوط است: فقدان مشروعیت گسترده جمهوری اسلامی در میان بخش بزرگی از جامعه ایران. به همین دلیل، در بسیاری از تحلیلها میان رژیم سیاسی ایران و جامعه ایران تفکیک قائل میشوند.
در چنین فضایی، اتکا به تسلیحات دقیق، موشکهای هدایتشونده و عملیاتهای نقطهزن به بخشی از راهبرد نظامی تبدیل شده است؛ راهبردی که هدف آن تمرکز بر زیرساختهای نظامی و امنیتی و کاهش تلفات غیرنظامیان است.
در سوی دیگر، به نظر میرسد منطق عملیاتی تهران متفاوت است. حملات موشکی گسترده و کور به مناطق شهری را میتوان در چارچوب راهبردی تحلیل کرد که هدف آن افزایش تلفات انسانی در طرف مقابل است. در این الگو، تلفات غیرنظامیان میتواند بهعنوان ابزاری برای ایجاد فشار بر رهبران سیاسی اسرائیل و ایالات متحده از طریق افکار عمومی عمل کند؛ راهبردی که در برخی الگوهای جنگ نامتقارن نیز مشاهده شده است.
در رأس هرم قدرت جمهوری اسلامی، علاوه بر حلقه سیاسی، یک ساختار اداری ـ نظامی پیچیده نیز قرار دارد که ستون فقرات عملیاتی نظام محسوب میشود. بخش بزرگی از این ساختار را شبکه فرماندهی و نیروهای نظامی و امنیتی تشکیل میدهند. تجربه بسیاری از جنگها نشان میدهد که در مراحل پیشرفته درگیری، تمرکز عملیاتها اغلب به سمت فلج کردن همین ساختارهای فرماندهی و مدیریت نظامی حرکت میکند.
از کار افتادن این شبکهها میتواند توانایی حکومت برای مدیریت بحران را به شدت کاهش دهد. به همین دلیل، مرحله بعدی تحولات ممکن است با تمرکز بر از کار انداختن شبکه فرماندهی و مدیریت نظامی همراه باشد.
در مجموع، دکترین سرریز بحران که از نخستین روزهای جنگ نشانههای آن دیده میشود، قمار پرخطری برای تهران است. این راهبرد شاید با هدف افزایش هزینههای جنگ برای رقبای منطقهای طراحی شده باشد، اما در عمل میتواند نتیجهای معکوس داشته باشد: گسترش ائتلاف بینالمللی و افزایش فشار نظامی بر جمهوری اسلامی.
تحولات هفتههای آینده نشان خواهد داد که آیا این دکترین میتواند معادلات جنگ را تغییر دهد یا خود به عاملی برای تسریع در تغییر موازنه قدرت تبدیل خواهد شد.