کوردستان میدیا

سایت مرکزی حزب دمکرات کوردستان ایران

ایران و آمریکا، فراموش‌شدگان واقعی (آیا نجات یافتن از جنگ، بدتر از خود جنگ است؟)

12:41 - 23 خرداد 1405

روژهات موکری

زندگی یا چیزی شبیه به آن
در سنندج، مادری هر شب پیش از خواب تلفنش را چک می‌کند، شاید خبری از پسرش باشد که ماه‌هاست در بازداشت است. نه محاکمه‌ای، نه حکمی، نه خبری. فقط سکوت. در زاهدان، زنی که شوهرش سوخت‌بری کرده و برنگشته، نه جسدی پیدا شده، نه کسی پاسخگوست. هر روز صبح بیدار می‌شود و نمی‌داند آیا باید عزاداری کند یا منتظر بماند. در ارومیه، پرستاری سر تخت بیماری ایستاده که می‌داند دارویش در دنیا موجود است؛ در داروخانه‌های اروپا، در انبارهای ترکیه، اما به این بیمار نمی‌رسد. نه به خاطر بیماری لاعلاج، نه به خاطر طبیعت، بلکه به خاطر یک تصمیم سیاسی که هزاران کیلومتر دورتر گرفته شده است. در برلین، دختری که سال‌هاست نتوانسته به لرستان برگردد، خبر سکته پدرش را پشت تلفن می‌شنود و می‌داند که اگر برگردد، شاید نتواند دوباره خارج شود.
اینها آدم‌های متفاوتی هستند، در جاهای متفاوت، با زندگی‌های متفاوت. اما یک حال مشترک دارند: دردی که اسم ندارد. نه زخمی که نشان دهند، نه فاجعه‌ای که بتوانند نامش ببرند. فقط یک بلاتکلیفی مزمن که روانشناسی اسمش را می‌داند، اما رسانه‌ها کمتر از آن می‌گویند.

دو سناریو، یک قربانی
مذاکرات در جریان است. دیپلمات‌ها پیام رد و بدل می‌کنند. تحلیلگران از دو سناریو حرف می‌زنند: جنگ یا عدم جنگ. اما در هر دو سناریو، یک نفر فراموش شد؛ همان آدم‌هایی که در سنندج و زاهدان و ارومیه و برلین زندگی می‌کنند و منتظرند.
جنگ می‌کشد. این را همه می‌دانند. اما جنگ یک چیز دارد که عدم جنگ ندارد: دیده می‌شود.
وقتی موشکی شلیک می‌شود، جهان واکنش نشان می‌دهد. دوربین‌ها می‌آیند. سازمان‌های بین‌المللی بیانیه می‌دهند. مردم اجازه دارند عزاداری کنند، چون فاجعه اسم دارد، تاریخ دارد، شروع و پایان دارد.
روانشناس Judith Herman در کتاب «تروما و بهبودی» نشان می‌دهد که اولین گام در درمان تروما، به رسمیت شناخته شدن آن است. جنگ، با تمام ویرانی‌اش، این حداقل را دارد: دردش دیده می‌شود، نامش برده می‌شود، و جایی برای ایستادن وجود دارد. اگر جنگ رخ ندهد و این بدتر است. اما وقتی جنگ نمی‌شود، چه اتفاقی می‌افتد؟ هیچ‌کس نمی‌آید. دوربینی نیست. بیانیه‌ای نیست. چون «اتفاقی نیفتاده».
پالین بوس، روانشناس آمریکایی، مفهومی دارد به نام Ambiguous Loss یا فقدان مبهم؛ وضعیتی که در آن آدم نه می‌تواند برای چیزی که از دست داده عزاداری کند، نه می‌تواند رهایش کند، چون مرز روشنی وجود ندارد. بوس این وضعیت را از نظر روانشناختی مخرب‌تر از فقدان آشکار می‌داند، چون ذهن در یک حلقه بسته گیر می‌کند و هیچ‌وقت فرصت ترمیم پیدا نمی‌کند.
آن پرستار در ارومیه هر روز سر کار می‌رود. هر روز کنار تخت بیمارانی می‌ایستد که می‌داند می‌توانستند زنده بمانند. این تجربه در روانشناسی نامی دارد: Moral Injury یا آسیب اخلاقی؛ زخمی که وقتی آدم مجبور است شاهد چیزی باشد که می‌داند اشتباه است و هیچ کاری از دستش برنمی‌آید، به روح وارد می‌شود. این زخم، برخلاف تروما، نه از ترس می‌آید؛ از شرم می‌آید. از اینکه زنده مانده‌ای و نتوانسته‌ای کاری کنی.
در ایران امروز، این وضعیت به نرمال تبدیل شده است. تحریم هست، اما جنگ نیست. فقر هست، اما فاجعه رسمی نیست. مرگ هست، اما مقصر رسمی نیست. نسلی دارد بزرگ می‌شود که نرمال بودن را فراموش کرده. معلمی در ایلام می‌گوید: دانش‌آموزانم دیگر درباره آینده حرف نمی‌زنند. قبلاً می‌گفتند می‌خواهم دکتر بشوم. حالا می‌گویند نمی‌دانم اصلاً فردایی هست یا نه. این جمله تنها درباره ناامیدی نیست؛ درباره فروپاشی حس آینده است، یکی از عمیق‌ترین آسیب‌های روانی شناخته‌شده.

فشار چندلایه بر جامعه‌ای خاموش
این تصویر بدون در نظر گرفتن لایه‌های داخلی‌تر ناقص می‌ماند.
زنی که در اعتراضات شرکت کرد، دستگیر شد، آزاد شد اما دیگر نه می‌تواند کار کند، نه پاسپورت دارد، نه می‌تواند از کشور خارج شود. در یک حبس بی‌دیوار زندگی می‌کند. هر روز صبح بیدار می‌شود و نمی‌داند امروز روزی است که دوباره می‌آیند یا نه. این وضعیت در روانشناسی به Hypervigilance یا هوشیاری مفرط معروف است؛ حالتی که سیستم عصبی هیچ‌وقت از حالت خطر خارج نمی‌شود، حتی در لحظات آرام. بدن یاد می‌گیرد که آرامش دروغ است.
پدری که پسرش اعدام شده و حق ندارد علناً عزاداری کند. مادری که فرزندش در زندان است و ماه‌هاست خبری نیست؛ نه زنده است، نه مرده، نه محاکمه شده. این سکوت اجباری، یکی از مخرب‌ترین اشکال آسیب روانی است. روانشناسان آن را Disenfranchised Grief می‌نامند؛ سوگی که جامعه به آن رسمیت نمی‌دهد و صاحبش مجبور است تنها و بی‌صدا با آن کنار بیاید.
قطعی مداوم اینترنت نیز فراتر از دسترسی به اطلاعات است. برای بسیاری از ایرانیان، اینترنت تنها پیوند با خانواده‌های پراکنده است. قطع این پیوند در لحظاتی که اخبار بد می‌آید؛ زلزله، اعتراض، بازداشت، نوعی شکنجه بی‌نام است. ندانستن، گاهی از دانستن بدتر است.

کوردستان، بلوچستان، خوزستان؛ آن‌هایی که جنگشان هرگز تمام نشده است
اگر این فرسایش روانی برای همه یکسان نیست، برای مردم مناطقی که از پیش حاشیه‌نشین بودند، لایه‌های عمیق‌تری دارد.
در کوردستان، جوانی که کولبری می‌کند هر بار از مرز رد می‌شود نمی‌داند برمی‌گردد یا نه. این نه استعاره است، نه اغراق. آمار کشته‌شدگان کولبر هر سال منتشر می‌شود و هر سال فراموش می‌شود. خانواده‌هایی که سال‌هاست با این واقعیت زندگی می‌کنند، دچار آن چیزی شده‌اند که روانشناسی «تروما نسلی» می‌نامد؛ آسیبی که از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شود و بدون هیچ جنگ رسمی، ساختار روانی یک جامعه را تغییر می‌دهد.
در بلوچستان، کودکانی در مدارسی درس می‌خوانند که سقف ندارند؛ نه به خاطر جنگ، بلکه به خاطر دهه‌ها بی‌توجهی ساختاری. مادرانی که فرزندانشان را از بیماری‌های قابل درمان از دست می‌دهند چون نزدیک‌ترین بیمارستان صدها کیلومتر دور است. این نوع رنج در روانشناسی اجتماعی نامی دارد: Structural Violence یا «خشونت ساختاری»؛ مرگی که نه از گلوله می‌آید، بلکه از بی‌توجهی سازمان‌یافته است.
در خوزستان، مردمی که سال‌هاست با بحران آب، آلودگی هوا و نشست زمین دست و پنجه نرم می‌کنند، حالا در کنار همه اینها باید نگران جنگ هم باشند. کشاورزی که زمینش خشک شده نه به خاطر خشکسالی طبیعی، بلکه به خاطر سیاست‌های غلط آبی همان احساسی را دارد که آن پرستار ارومیه: می‌داند مقصران اصلی چه کسانی‌اند.

سوگ معلق ایرانیان خارج از کشور
برای ایرانیان خارج از کشور نیز این وضعیت شکل دیگری دارد. پالین بوس این حالت را سوگ معلق می‌نامد: عزاداری برای چیزی که هنوز از دست نرفته، اما در دسترس هم نیست.
دختری در برلین خبر سکته پدرش را پشت تلفن می‌شنود. می‌داند اگر برگردد، شاید نتواند دوباره خارج شود. می‌ماند؛ و با این تصمیم که شاید هیچ‌وقت درستی یا غلطی‌اش روشن نشود تا آخر عمر زندگی می‌کند. این نوع تصمیم، که نه راه درست دارد نه راه غلط، یکی از مخرب‌ترین تجربه‌های روانی است که آدم می‌تواند داشته باشد.

بحران واقعی قبل از اولین موشک شروع شده است
جنگ وقتی شروع می‌شود که اولین موشک شلیک شود؛ این تصور رایج است. اما از منظر روانشناختی، این تصور ناقص است.
بحران واقعی وقتی شروع می‌شود که جامعه یاد می‌گیرد با ترس زندگی کند. وقتی پرستار یاد می‌گیرد کنار مرگ قابل پیشگیری بایستد و چیزی نگوید. وقتی مادر یاد می‌گیرد که گریه‌اش را پشت در خانه نگه دارد. وقتی جوان یاد می‌گیرد که آرزو کردن خطرناک است.
ایران و آمریکا پشت میز مذاکره نشسته‌اند. شاید توافقی بشود، شاید نشود. اما آن پرستار فردا صبح دوباره سر کار می‌رود. آن مادر در سنندج دوباره تلفنش را چک می‌کند. آن زن در خوزستان دوباره به آسمان دودآلود نگاه می‌کند.
بزرگ‌ترین جنایت این وضعیت نه موشک است، نه تحریم؛ بلکه این است که میلیون‌ها نفر دارند از درون تمام می‌شوند و جهان اسم این را صلح می‌گذارد.