
ناصر باباخانی
در دنیای سیاست بینالملل، بهویژه در خاورمیانه پرتلاطم، فاصله میان «تفاهم» و «توافق» اغلب بسیار طولانی و پرپیچوخم است. پس از آخرین دور درگیریها میان ایران و ایالات متحده، که با حملات موشکی، اختلال در تنگه هرمز و ضربه به زیرساختها همراه بود، اکنون نشانههایی از آتشبس و مذاکرات غیرمستقیم تحت لوای تفاهمنامه دیده میشود. اما آیا این تفاهمهای شکننده به توافقی پایدار تبدیل خواهد شد؟ پاسخ، با توجه به واقعیتهای میدانی، بسیار مبهم به نظر میرسد.
دونالد ترامپ بارها نشان داده که سیاست خارجیاش بیشتر بر پایه غریزه، فشار حداکثری و پیامهای ناگهانی در شبکههای اجتماعی استوار است تا استراتژی منسجم. او از تهدید حمله به زیرساختهای انرژی ایران، بازگرداندن آنها به عصر حجر تا اعلام پیروزیهای زودرس و سپس تمدید آتشبس صحبت کرده، حتی در مورد حصول یک توافق، ۴۰ بار این موضوع را اعلام کرده که هر بار بیسرانجام بوده است. این غیرقابل پیشبینی بودن هم مزیت است و هم خطر: از یک سو طرف مقابل را در بلاتکلیفی نگه میدارد، از سوی دیگر امکان محاسبات دقیق را از همه بازیگران سلب میکند. ترامپ که در دوره اول «فشار حداکثری» را آزمود، اکنون نیز با ترکیب دیپلماسی و تهدید، و ایده قدرت به مثابه صلح، به دنبال توافقی «بهتر از برجام» است، اما ثبات این رویکرد محل تردید جدی است. و از آن مهمتر آیا ترامپ واقعاً اینگونه سخاوتمندانه با ایران برخورد خواهد کرد تا آنها به زعم خودشان پیروز این جنگ باشند؟!
اما ایران علیرغم آسیبهای ویرانگر وارد شده، الگوی همیشگی خود را ادامه داده است: شلیک موشکهای بالستیک، فعالسازی گروههای پراکسی، اختلال در ناوبری تنگه هرمز و پیشبرد فعالیتهای هستهای.
اختلال در هرمز که حدود ۲۰ درصد نفت جهان از آن عبور میکند، قیمت انرژی را به شدت افزایش داده و امنیت جهانی را تهدید کرده است. تحقیقات هستهای نیز متوقف نشده و غنیسازی احتمالاً در سطوح بالا ادامه دارد. این اقدامات نشان میدهد تهران هنوز به «استراتژی مقاومت» باور دارد و حاضر نیست به راحتی از اهرمهای فشار خود دست بکشد تا جایی که جسارت ایران به جایی رسیده که از نظم نوین بعد از جنگ در منطقه، بر اساس اهرم ژئواستراتژیک و ژئواکونومیک تنگه هرمز سخن میگوید!
ضلع سوم این مثلث اسرائیل است. اسرائیل، برخلاف فشارهای ترامپ برای کاهش تنش، مصمم بوده تهدید حزبالله را تا حد امکان کاهش دهد. حتی پس از آتشبسهای موقت، حملات هوایی و عملیات محدود در جنوب لبنان کماکان ادامه داشته است. تلآویو معتقد است که هر توافقی بدون خلع سلاح واقعی حزبالله و عقبنشینی آن به شمال لیتانی، امنیت شمالی اسرائیل را تضمین نخواهد کرد. این موضع قاطع، مذاکرات را در آینده بسیار پیچیدهتر خواهد کرد، زیرا ایران حزبالله را «خط قرمز» خود میداند. شاید دقیقاً به همین دلیل است که اکسیوس، توافق در آستانه آمریکا و ایران را واقعیتی تلخ برای نتانیاهو ارزیابی کرده است! اما شاید نتایج این جنگ دکترینهای جدیدی باشد که در سایه توافقنامه احتمالی، در حاشیه مانده است. این درگیریها، دکترینهای سیاسی-نظامی تازهای را آشکار کرده است.
نخست، سیاست اختلال در نظم و امنیت انرژی: ایران با بستن نسبی هرمز نشان داد که حاضر است هزینههای جهانی را بالا ببرد تا فشار بیاورد.
دوم، جنگ نامتقارن مدرن: استفاده گسترده از پهپادهای ارزانقیمت ایرانی در برابر موشکهای گرانقیمت اسرائیلی و آمریکایی، معادلات هزینه-فایده را تغییر داد. این «سربازی با پهپاد» الگویی جدید برای بازیگران ضعیفتر ایجاد کرده است.
از منظر تئوریک، این جنگ نمونهای از «بازدارندگی متقابل ناقص» است. نظریههای واقعگرایی تأکید دارند که قدرتهای منطقهای در غیاب هژمونی واحد، به سمت تعادل تهدید حرکت میکنند. ایران با تکیه بر محور مقاومت سعی در ایجاد «عمق استراتژیک» داشت، اما ضربه به زیرساختها و اقتصادش نشان داد که این عمق، شکننده است. دکترین «فشار حداکثری دو» ترامپ، آمیزهای از قدرت سخت واقعگرا (تحریم شدید، تهدید نظامی و فشار حداکثری) و دیپلماسی معاملهگرایانه (رویکرد تاجرگونه و دادوستد مستقیم) است که هدف اصلی آن رسیدن به توافقی بسیار قویتر و بهتر از برجام است. اینکه این هدف محقق خواهد شد یا نه، باید چشم انتظار آینده بود.
اما مهمترین پیام این جنگ برای آینده ایران، وضعیت داخلی رژیم است. با ویرانی زیرساختها، افول شدید اقتصادی (تورم، سقوط ریال، کمبود انرژی) و تشدید بحران مشروعیت پس از کشتهشدن چهرههای کلیدی و سرکوبها، جمهوری اسلامی بیش از همیشه آسیبپذیر شده است. تاریخ ایران نشان میدهد که ترکیب فقر، تورم و از دست رفتن مشروعیت، بستر خیزشهای مردمی را فراهم میکند. اعتراضات پیشین (۱۳۹۶ و ۱۴۰۱) نشانههایی بودند؛ پس از این جنگ، با خشم انباشته از هزینههای بینتیجه «مقاومت»، احتمال موج جدید اعتراضات گسترده بالاست. مردم ایران خسته از ماجراجوییهای منطقهایاند و خواستار زندگی عادی و رفاه هستند.
دو متن منتشر شده از جزئیات تفاهمنامه ایران و آمریکا، به حدی متفاوت و متضادند که باید گفت مسیر از تفاهم تا توافق واقعاً طولانی است. اگر گفته میشود شیطان در جزئیات قرار دارد، به نظر میرسد پیچیدگی این مذاکرات مملو از شیاطین است. به همین دلیل بدون تغییر اساسی در رفتار ایران (کاهش غنیسازی، کاهش برد موشکی، کنترل پراکسیها) و تضمینهای امنیتی برای اسرائیل، هر توافقی موقتی خواهد بود.
خاورمیانه دوباره در حال بازتعریف توازن قدرت است و ایران در نقطه عطفی تاریخی قرار دارد: یا عقبنشینی استراتژیک یا مواجهه با فروپاشی داخلی. آینده نه به ترامپ یا نتانیاهو، که به اراده مردم ایران بستگی دارد.