کوردستان میدیا

سایت مرکزی حزب دمکرات کوردستان ایران

کالبدشکافی روانی اتاق‌های تاریک قدرت در جمهوری اسلامی ایران

12:08 - 28 خرداد 1405

آسو ساعدی

مقدمه، مهندسی کابوس در تاریکخانهٔ قدرت
هر صبح که شهروند ایرانی در میانه هجوم اخبار فرساینده، تهدیدهای عریان و شوک‌های پیاپی معیشتی چشم باز می‌کند، در واقع پا به یک میدان مین روانی می‌گذارد که از پیش به دقت مهندسی شده است. در تحلیل‌های سیاسی متعارف، بقای بیش از چهار دههٔ گذشتهٔ جمهوری اسلامی را غالبا به اهرم‌های سخت بازوان نظامی و ابزارهای سرکوب عریان خیابانی تقلیل می‌دهند؛ اما این نگاه تنها روخوانی پوستهٔ ظاهری یک ماشین استبداد است. قلب این ساختار، نه در پادگان‌ها، بلکه در اتاق‌های تاریکی می‌تپد که مأموریتشان بهره‌برداری سیستماتیک از روان‌شناسی توده‌ها و به‌کارگیری تکان‌دهنده‌ترین متدهای «روان‌شناسی تاریک» برای فلج کردن ارادهٔ جمعی مردم است. ما در ایران با یک دستگاه پروپاگاندای کلاسیک یا تبلیغات حکومتی ساده طرف نیستیم؛ بلکه با یک سیستم پیشرفته و همه‌جانبهٔ «گروگان‌گیری روانی» روبه‌رو هستیم که ترس، ابهام و فرسودگی را به عنوان اصلی‌ترین سپر دفاعی حاکمیت تولید و تزریق می‌کند.

جمهوری اسلامی ایران، دانش روان‌شناسی و یافته‌های رفتارشناسی را نه برای تبیین یا بهبود حال جامعه، بلکه به عنوان یک سلاح صامت و بازوی پیشرفتهٔ امنیتی علیه ملت به خدمت گرفته است؛ ابزاری نامرئی که کارکردش فراتر از باتوم و گلوله، مستقیما سلاخی اراده، امید و اعتمادبه‌نفس عمومی است. تجلی عریان و بی‌رحمانهٔ این تروریسم روانی را می‌توان در سناریونویسی‌های پیچیدهٔ شکنجه‌های سفید، اتاق‌های بازجویی متمرکز بر درهم‌شکستن هویت در اعترافات اجباری و واژه‌سازی‌های هدفمند دستگاه‌های اطلاعاتی رژیم مشاهده کرد. سیستم با ابداع و تکرار برچسب‌های امنیتی-روانی هراس‌آور، دو هدف موازی را دنبال می‌کند: از یک سو، با سلب انسانیت از دگراندیشان، ماشین سرکوب را در ذهن حامیانش مشروع جلوه می‌دهد و از سوی دیگر، با بمباران مداوم افکار عمومی توسط دوقطبی‌سازی‌ها و شوک‌های متوالی، جامعه را به مرز «درماندگی آموخته‌شده» می‌کشاند. این وضعیت روان‌شناختی همان جایی است که شهروند زیر بار سنگین خفقان، به این باور کاذب می‌رسد که هرگونه ایستادگی یا تلاش برای تغییر بی‌فایده است و سرنوشتی جز نابودی در انتظارشان نیست. تلاش نویسندهٔ این مقاله افشاگری بدون تعارف برای کالبدشکافی روانی همین اتاق‌های تاریک در حد توان خود است؛ تلاشی برای عریان کردن این واقعیت که چگونه یک استبداد ایدئولوژیک، عواطف، گسست‌ها و ذهن یک جامعه را برای تضمین بقای سیاسی خود به گروگان گرفته است و چگونه شناخت این بازی روان‌پریشانه، می‌تواند اولین قدم برای شکستن این حصار نامرئی باشد.

دوقطبی‌سازی؛ مهندسی زبانی و جاسوس‌سازی توده‌ای
بزرگ‌ترین کابوس برای هستهٔ مرکزی قدرت در جمهوری اسلامی، شکل‌گیری یک همبستگی فراگیر، بدون لکنت و یکپارچه میان آحاد جامعه است. درست در همین نقطه است که اتاق‌های تاریک نظام، پیش از آنکه به سراغ گسیل داشتن بازوان نظامی خود به خیابان‌ها بروند، «کارخانهٔ دوقطبی‌سازی» را با تمام توان فعال می‌کنند. مکانیزم روان‌شناختی این تاکتیک، بر پایهٔ یک فرمول قدیمی اما به غایت ویرانگر بنا شده است: جراحی هویتی جامعه و تقسیم آن به دو جبههٔ آشتی‌ناپذیر؛ «ما» (هستهٔ وفاداران و مالکان خودخواندهٔ ایدئولوژی) و «آن‌ها» (مخالفان، منتقدان و هر کسی که روایت رسمی را به چالش بکشد).

در این استراتژی، زبان دیگر ابزار ارتباط نیست، بلکه یک «سلاح جنگی روان‌پریشانه» است. دستگاه امنیتی رژیم با ابداع و تکرار زنجیره‌ای از واژگان با بار روانی سنگین، هرگونه مطالبه‌گری مشروع یا اعتراض مدنی را از ساحت طبیعی خود خارج کرده و به یک «تهدید وجودی و امنیتی» بدل می‌سازد. کلیدواژه‌هایی چون «عوامل نفوذ»، «سربازان پیادهٔ دشمن (تجزیه‌طلبان)»، «برهم‌زنندگان امنیت» و «آشوب‌گران»، لزوما عباراتی برای دشنام سیاسی نیستند؛ این کلمات ابزارهای نامرئی جراحی روانی هستند که سیستم آن‌ها را با دو هدف به‌هم‌پیوسته شلیک می‌کند:

نخست: غیرانسان‌سازی مخالفان؛ رژیم با این کار، چهرهٔ منتقد و معترض را در ذهن حامیان خود چنان کریه و خطرساز جلوه می‌دهد که هرگونه سرکوب عریان، شکنجه یا حذف فیزیکی، نه تنها یک جنایت به شمار نرود، بلکه به عنوان یک «رسالت مقدس و واجب» مشروعیت پیدا کند.
دوم: تزریق تروریسم روانی به توده‌های خاموش؛ هدف این است که هر شهروند عادی با خود بیندیشد کوچک‌ترین مرزبندی یا امتناع از همسویی با روایت حاکم، او را در صف «خائنان و مهدورالدم» قرار خواهد داد. این هراس مکرر، شجاعت اخلاقی جامعه را هدف می‌گیرد.

این گسست تعمدی، دقیقا بر روی گسل‌های اجتماعی، طبقاتی و منطقه‌ای خیمه می‌زند. حاکمیت با ایجاد دیوارهای بلند بی‌اعتمادی، جامعه را به مجمع‌الجزایری از افراد تنها، ترسیده و مشکوک به یکدیگر تبدیل می‌کند. در این مهندسی روان‌پریشانه، توده‌ها به جای همبستگی علیه کانون اصلی بحران و ریشهٔ استبداد، انرژی روانی و پتانسیل اعتراضی خود را صرف فرسایش، تقابل و متهم کردن یکدیگر می‌کنند. این همان استراتژی کلاسیک «تفرقه بینداز و حکومت کن» است که این‌بار در اتاق‌های فکر نظام، با متدهای روان‌شناسی تاریک به‌روزرسانی شده تا ارادهٔ جمعی ملت پیش از شکل‌گیری، در نطفه خفه شود.

مهندسی انفعال؛ تزریق سیستماتیک درماندگی و مدیریت شوک
اگر بازوی اول اتاق‌های تاریک حاکمیت، متمرکز بر «تفرقه‌افکنی و دوقطبی‌سازی» برای مهار همبستگی است، بازوی دوم آن مأموریتی به مراتب هولناک‌تر دارد: سلاخی اراده و تزریق انفعال. حاکمیت برای بی‌عمل کردن توده‌ها، از یک مکانیزم اثبات‌شده در روان‌شناسی اجتماعی به نام «درماندگی آموخته‌شده» بهره می‌گیرد. فرمول ساده است: وقتی یک موجود زنده به‌طور مداوم و پی‌درپی در معرض شوک‌ها و بحران‌های گوناگون قرار گیرد و در قبال هیچ‌کدام توانایی تغییر یا فرار نداشته باشد، پس از مدتی به این نتیجه می‌رسد که اساسا «مقاومت بی‌فایده است». این دقیقا همان وضعیتی است که رژیم با مهندسی کابوس‌های روزمره، به جامعه تحمیل می‌کند.

در این بخش از استراتژی بقا، بحران‌های پیاپی اقتصادی، نوسانات جنون‌آمیز ارز، قطع و وصل تعمدی اینترنت، موج اعدام‌ها و غیره، ابزارهایی تصادفی نیستند؛ این‌ها قطعات یک پازل روانی برای «مدیریت شوک» هستند. رژیم جامعه را در یک وضعیت هشدار و اضطراب دائمی نگه می‌دارد. وقتی ذهن شهروند ثانیه به ثانیه برای بقای معیشتی، بی‌ثباتی فردی و بقای اولیه خود بجنگد، دیگر رمق و انرژی روانی لازم برای تفکر استراتژیک، سازماندهی اعتراض یا مطالبهٔ کلان سیاسی را نخواهد داشت. در واقع، حاکمیت انرژی روانی ملت را در لایه‌های زیرین نیازهای اولیه به اسارت می‌کشد.

دستگاه جنگ روانی رژیم با پمپاژ مداوم اخبار ناامیدکننده و نمایش عامدانهٔ بن‌بست‌های کاذب، تلاش می‌کند تا گزارهٔ «هیچ کاری از دست ما برنمی‌آید» را به عنوان یک واقعیت مطلق به ذهن جامعه دیکته کند. این کارخانهٔ انفعال‌سازی، امید را به عنوان موتور محرک هر جنبش اجتماعی هدف می‌گیرد؛ چرا که یک جامعهٔ ناامید و فرسوده، پیش از آنکه به خیابان بیاید، در ذهن خود شکست خورده است. افشای این مکانیزم نشان می‌دهد که انفعال بخشی از جامعه، نه ناشی از بی‌تفاوتی یا همدلی با نظام، بلکه محصول یک تروریسم روانی دقیق و سازمان‌یافته است که می‌خواهد با خسته کردن ملت، برای ساختار سیاسی رو به زوال خود زمان بخرد.

گس‌لایتینگ سیاسی؛ ترور حقیقت و متهم کردن قربانی
پایه و اساس بقای حاکمیت، بر روی انکار واقعیت‌های ملموس و دستکاری روانی جامعه استوار است. سیستم برای پنهان کردن ابعاد ویرانگر ناکارآمدی و جنایات خود، از تکنیک «گس‌لایتینگ سیاسی» بهره می‌گیرد؛ مکانیزمی که در آن حاکمیت عامدانه و به شکلی سیستماتیک، حقیقت عینی را وارونه می‌کند تا شهروندان به عقل، قوه تشخیص، حافظه جمعی و دیده‌های خود شک کنند. در این کالبدشکافی روانی، ما با دستگاهی طرف هستیم که نه‌تنها جنایت می‌کند، بلکه به قربانی تفهیم می‌کند که خود او مقصر اصلی این وضعیت است.

تجلی این تاکتیک هولناک را می‌توان در روایت‌سازی‌های رسمی پس از هر فاجعه، کشتار یا بحران ساختاری دید. رژیم با وقاحت تمام، جای جلاد و شهید، غارتگر و مال‌باخته را عوض می‌کند. وقتی فقر مطلق، فروپاشی اقتصادی و خفقان امنیتی به «انتخاب‌های خود مردم»، «توطئه مداوم دشمن» یا «جنگ رسانه‌ای دشمن» تقلیل داده می‌شود، سیستم در حال اجرای یک پروژه دقیق روان‌شناختی است. هدف این نیست که جامعه دروغ‌های شاخ‌دار سیستم را باور کند؛ هدف اصلی، ترور مفهوم حقیقت و ایجاد گیجی و ابهام مفرط جمعی است.

وقتی دستگاه پروپاگاندا با تمام قوا واقعیت عریان خیابان و معیشت را انکار می‌کند، شهروند در یک برزخ روانی میان «آنچه با تمام وجود لمس می‌کند» و «آنچه از رسانه‌های قدرت پمپاژ می‌شود» گرفتار می‌شود. این دستکاری روانی عمیق، اعتمادبه‌نفس جمعی جامعه را فرسوده می‌کند و توده‌ها را به سمتی می‌برد که بپرسند: «آیا واقعا حق با ماست؟» یا «نکند ما اشتباه می‌کنیم؟». افشای گس‌لایتینگ سیاسی رژیم، ضربه زدن به همین کارخانهٔ توهم‌سازی است؛ چرا که نشان می‌دهد حاکمیت برای حفظ بقای خود، مجبور است هر روز جنگی تمام‌عیار را علیه چشم‌ها، گوش‌ها و شعور جمعی یک کشور پیش ببرد.

سخن پایانی: قفل آگاهی و فروپاشی حصار روانی
کالبدشکافی روانی اتاق‌های تاریک در ساختار سیاسی جمهوری اسلامی به ما نشان می‌دهد که زنجیر اصلی این رژیم برای بقا، نه لزوما ابزارهای نظامی و بازوان سرکوبگر خیابانی، بلکه همین حصار مرئی و نامرئی روانی است که دور ذهن، امید و همبستگی جامعه کشیده است. دوقطبی‌سازی، تزریق سیستماتیک درماندگی و وارونه‌سازی حقیقت، همگی مهره‌های یک بازی روان‌پریشانه برای به اسارت کشیدن ارادهٔ یک ملت هستند. حاکمیت خوب می‌داند که یک جامعهٔ خسته، ناامید، متفرق و مشکوک به خود، به‌زحمت توان برخاستن و سازماندهی حرکت‌های بنیادین را داراست. اما بزرگ‌ترین نقطه‌ضعف و کابوس مرگبار این استراتژی، دقیقا در ماهیت خود آن نهفته است: این حصار روانی تنها تا زمانی کار می‌کند که مکانیزم آن افشا نشده باشد. به محض اینکه توده‌ها دریابند ترس، ناامیدی و انفعال جاری در رگ‌های جامعه، نه یک واقعیت عینی و مطلق، بلکه یک «تکنیک مهندسی‌شدهٔ حکومتی» برای بقا است، بزرگ‌ترین تکیه‌گاه رژیم فرو می‌ریزد. شکستن این گروگان‌گیری روانی، با آگاهی و بازپس‌گیری اعتمادبه‌نفس جمعی آغاز می‌شود. وقتی قفل‌های ذهنی بشکنند و جامعه مجددا به چشم‌ها، روایت‌ها و ارادهٔ متحد خود ایمان بیاورد، اتاق‌های تاریک قدرت پاشنهٔ آشیل خود را باز نخواهند یافت. در آن لحظه است که کلیدواژه‌های امنیتی خاصیت ارعاب خود را از دست می‌دهند، زنجیر درماندگی باز می‌شود و ماشین فریب و استبداد، در برابر ارادهٔ بیدارشدهٔ یک مردم، راهی جز فروپاشی پیش روی خود نخواهد دید.