
آزاد محمدیانی
اشاره: دیدگاههای مطرحشده در این مقاله، بازتابدهنده نظرات نویسنده است و لزوماً بیانگر مواضع کوردستان میدیا نیست.
سالهاست جمهوری اسلامی خود را در برابر یک پرسش اساسی دیده است: آیا امکان ادامه با این شیوه از سیاست خارجی و مدیریت کشور در داخل وجود دارد، یا باید تغییری در شیوه حکمرانی پدید آید تا جمهوری اسلامی به عنوان یک حکومت و با همین شاکله، امکان بقا بیابد؟ ظهور جریان اصلاحطلب در دهه هفتاد، به لحاظ گفتمانی، اگرچه در تلاش برای مردمی و عرفی کردن این حکومت بود، اما در تحلیل نهایی میتوانست امکان تداوم جمهوری اسلامی را به دنبال داشته باشد. افول جریان اصلاحطلبی در میانه جنگ قدرت داخل حکومت، و ظهور جریانهایی که بیشتر بر بعد ایدئولوژیک حکومت پافشاری میکنند، نیز بر مبنای همان خوانش بود که بقای نظام را تثبیت کند. اما جنگ، و کشته شدن سید علی خامنهای و شماری از رهبران و فرماندهان درجه اول نظامی که کانون سخت قدرت جمهوری اسلامی را تشکیل میدادند، نشانههای جدیدی از یک چرخش را آشکار کرده است، چرخشی گفتمانی یا شاید دقیقتر باشد گفته شود چرخشی در شیوه حکمرانی که در جمهوری اسلامی در حال ظهور و شکلگیری است. مدلی که سالهاست کسانی در داخل جمهوری اسلامی به آن میاندیشند و در مقاطعی هم تمایل به آن ظهورِ خارجی یافته، بهخصوص در برخی مباحث رسانهای و قطببندیهای انتخاباتی. این مدل میان دو ایده ایستاده است: اصلاح و گرایش به سمت عرفی و مدنی کردن حکومت از یک سو، و پافشاری بر آرمانهای ایدئولوژیک حکومت از سوی دیگر.
ورود جمهوری اسلامی به مذاکرات مستقیم با آمریکا، و بیانات و استدلالهای تیم مذاکرهکننده و از همه مهمتر محمدباقر قالیباف و به حاشیه راندن شمار زیادی از سیاسیون اصولگرای داخل حکومت و از همه مهمتر جریان پایداری که دستکم دو دهه است نمایندگی جریان تندرو ایدئولوژیک حکومت را بر عهده دارد، نشان از چرخش کلی نظام حکمرانی به الگوی حکومتهای «اقتدارگرای بوروکراتیک» دارد. الگویی که سالهاست شخص قالیباف با بحث از کلیدواژههای اساسی آن، یعنی مدیریت توانمند و سفتوسخت، گشایش در رابطه با دیگر کشورها، و پافشاری بر توسعه اقتصادی به جای توسعه سیاسی با تداوم بسته نگه داشتن انسداد در این حوزه، در سر میپروراند، بهخصوص با قرار گرفتن در جایگاه یک مدیر نظامی که بارها بر آن اذعان کرده و به آن میبالد. این الگو که از نمونه کشورهایی چون برزیل، آرژانتین، اروگوئه و شیلی در آمریکای لاتین و در نیمه دوم قرن بیستم میآید، بر چند اصل اساسی استوار است: بوروکراسی حرفهای و متمرکز، مدیریت نظامی و امنیتی، تکنوکراتها و مدیران اقتصادی، انسداد سیاسی و اقتدارگرایی در قدرت، کمرنگ شدن نقش مردم در مناسبات سیاسی، و تلاش برای صنعتی کردن جامعه.
این الگو عمدتاً در نتیجه بحرانهای اقتصادی و ناکارآمدی سیستمهای سیاسی ظهور پیدا کرد، در شرایطی که نظامیان و تکنوکراتها با انحلال نظام سیاسی موجود، نظم اقتصادی و اجتماعی را از تهدید تغییرات انقلابی نجات دادند. به شیوه سادهتر میتوان گفت در این شیوه حکمرانی، نظامیان و تکنوکراتها با وفاداری به شیوه مدیریت اقتدارگرایانه و با جلوگیری از عاملیت یافتن مردم و شکلگیری یک نظام مردمسالار، حاکمان اصلی را تشکیل میدهند.
کمرنگ شدن نقش روحانیون که از چند سال اخیر در سیاست ایران آغاز شده، نامرئی بودن نقش رهبر جدید، فاصله گرفتن از شعارهای ایدئولوژیک از سوی تیم مذاکرهکننده جمهوری اسلامی به رهبری قالیباف که آمریکاستیزی محور آن را تشکیل میداد، عدم توجه به مطالبات پایگاه اجتماعی اصلی جمهوری اسلامی یعنی همان درصدی که از آغاز جنگ در خیابانهای ایران در پشتیبانی از آرمانهای جمهوری اسلامی حضور داشتهاند، اختلاف شدید لفظی و گفتمانی با جریان تندرو درون حاکمیت و به حاشیه رانده شدن آنها در عرصه سیاست خارجی و مذاکرات در این مقطع، و نهایتاً دست بالا گرفتن منطق توافق از یک سو، و عدم توجه به مطالبات قشر قابل توجهی از مردم که با حضور میلیونی و اعتراضی در خیابانهای ایران طی سالیان اخیر مورد سرکوب واقع شدهاند از سوی دیگر، همه و همه نشان از این چرخش در دیدگاه حکمرانی جمهوری اسلامی میدهند، چرخشی که با تکیه بر قدرت نظامیان و مدیریت امنیتیها در کنترل اجتماعی قرار است شکل بگیرد.
تغییر حکومت به الگوی اقتدارگرای بوروکراتیک، آزمونی دیگر است برای جمهوری اسلامی، در میانه مردمی که ایدئولوژی این نظام را پاس میدارند و مردمی که دنبال آزادی، رفاه و امنیت اجتماعی هستند. آزمونی سخت و قابل تأمل که در صورت پیروزی جناح قالیباف و مدیران کنونی دولت پزشکیان در برابر اصرار پایداریها و آن بخش از سپاه که هنوز سودای جنگ برای بقا را در سر دارد، یک پوستاندازی دردناک در داخل حکومت جمهوری اسلامی خواهد بود، پوستاندازیای که جمهوری اسلامی را از یک نظام ایدئولوژیک اقتدارگرا به یک حکومت اقتدارگرای بوروکراتیک به سبک خودش میبرد، یعنی تغییر منطق قدرت از نوع ایدئولوژیک به نوع بوروکراتیک آن، که محصول تغییر موازنه نیرو در درون حکومت پس از جنگ و فقدان سید علی خامنهای به عنوان ستون خیمه نظام ایدئولوژیک این حکومت است.