
ناسر باباخانی
تنگه هرمز به عنوان یکی از حیاتیترین گلوگاههای انرژی جهان، همچنان کانون تنشهای ژئوپلیتیک است. جمهوری اسلامی ایران، به عنوان یک کشور یاغی که بارها قواعد بینالمللی را نقض کرده، این تنگه را به ابزار اصلی فشار علیه آمریکا و غرب تبدیل کرده است. به نظر میرسد استراتژی این رژیم در مواجهه با آمریکا، «اخلال هدفمند» در امنیت انرژی و اقتصاد بینالملل از طریق کنترل یا تهدید تنگه هرمز باشد. این رویکرد نه تنها یک تاکتیک نظامی، بلکه بخشی از دکترین نامتقارن است که میکوشد با ایجاد هزینههای اقتصادی جهانی، توازن قدرت را به نفع خود تغییر دهد. اما تهدیدات اخیر سپاه پاسداران نشان میدهد این استراتژی بیش از آنکه شمشیر داموکلس بر سر جهان باشد، به پاشنه آشیل خود رژیم تبدیل شده است.
برای حفظ کارایی «کارت هرمز»، تهدیدات سپاه پاسداران تشدید شده است. مقامات نظامی رژیم هشدار دادهاند که اگر آبراه دیگری برای عبور کشتیها در جنوب تنگه هرمز، یعنی ساحل عمان، ایجاد شود، آن را هدف قرار خواهند داد. همچنین تأکید کردهاند که در صورت جابهجایی نفت عربستان از طریق خطوط لوله شرق به غرب، موشکهای ایرانی قادر به زدن این تأسیسات هستند. مجتبی خامنهای در نامه اول خود بر این نکته تأکید کرده بود که بابالمندب نیز به عنوان یکی دیگر از آبراههای کلیدی عبور انرژی، مورد هدف قرار خواهد گرفت. حتی مسیر BTC (باکو – تفلیس - بندر جیحان) برای انتقال نفت آذربایجان به اسرائیل نیز از تهدیدات خارج نشده است. این تهدیدات گسترده، تصویری از یک کشور یاغی را ترسیم میکند که به هیچ قاعده بازی بینالمللی در دریاها و مسیرهای انرژی باور ندارد و حاضر است کل نظم انرژی جهانی را به گروگان بگیرد.
از منظر تئوریک، این رفتار را میتوان در چارچوب «بازدارندگی نامتقارن» تحلیل کرد. رژیم یاغی با آگاهی از برتری نظامی متعارف آمریکا، به ابزارهای ارزان و نامتقارن (موشک، پهپاد، مین و پروکسی) متوسل شده تا هزینههای اقتصادی و سیاسی را برای طرف مقابل افزایش دهد. هدف، ایجاد «تعادل وحشت اقتصادی» است: اختلال در تنگه هرمز نه تنها قیمت نفت را بالا میبرد، بلکه زنجیره تأمین جهانی را مختل میکند و دولتها را تحت فشار داخلی قرار میدهد. اما این استراتژی ذاتاً ناپایدار است. تهدید جهان با ایجاد اخلال در نظم انرژی، تبعات اقتصادی ناگوار (تورم، رکود، بحران ارزی) و تبعات سیاسی (اجماع ضدایرانی) دارد. در درازمدت، این سیاست نمیتواند شمشیر داموکلس در دست ایران بماند؛ بلکه موجب شکلگیری اجماع جهانی-منطقهای علیه جمهوری اسلامی خواهد شد. در این سناریو، آمریکا دیگر تنها نخواهد بود و جهان در برابر یک کشور یاغی متحد میشود.
تهدیدات موشکی و پهپادی جمهوری اسلامی، دکترین نظامی، امنیتی و سیاسی منطقه را به طور کامل دگرگون کرده است. کشورهای منطقه در حال آرایش دفاعی جدید هستند. ائتلاف کوارتت (عربستان، پاکستان، مصر، ترکیه + قطر) و هگزاگون (اسرائیل، قبرس، یونان، هند، اتیوپی و امارات متحده) نمونههایی از این بازآراییاند. حضور فیزیکی و نظامی کشورهایی مانند پاکستان و مصر در کشورهای خلیج فارس معنادار است: هر حمله ایران به این کشورها، آن را رودرروی پاکستان و مصر قرار میدهد. فروش سامانههای دفاع موشکی اسرائیل به قطر و عربستان سعودی نیز لایه دیگری به این ائتلاف اضافه کرده است. این ائتلافها نشاندهنده گذار از «امنیت منفعل» به «دفاع جمعی پیشدستانه» هستند و ایران را در موقعیت محاصره استراتژیک قرار میدهند.
نکته جالب توجه اینکه، مقامات آمریکایی بر تضعیف تدریجی اهرمهای ایران تأکید دارند. مایک والتز، سفیر ایالات متحده در سازمان ملل اعلام کرده که واشنگتن به همراه کشورهای عربی حاشیه خلیج، تدابیر متعددی را در دست اجرا دارند تا قدرت چانهزنی و فشار تهران به مرور زمان کاهش یابد. او میگوید که ایران باید بداند اهرمهایش هر روز ضعیفتر میشوند، زیرا کشورهای عربی خلیج در حال توسعه مسیرهای جایگزین برای دور زدن تنگه هرمز هستند. والتز اضافه کرده که آمریکا نیز برای حفاظت از پایگاههای خود در منطقه برنامهریزی کرده و آرایشهای جدیدی اتخاذ خواهد کرد؛ بهگونهای که برخی پایگاهها تقویت شوند، تعدادی به زیر زمین منتقل گردند و برخی دیگر جابهجا شوند.
از منظر تئوری روابط بینالملل، رفتار جمهوری اسلامی را میتوان «رویکرد تجدیدنظرطلبانه» یک قدرت متوسط ناپایدار دانست. این رژیم با نقض هنجارهای دریایی و انرژی، به دنبال تغییر وضعیت موجود است، اما فاقد مشروعیت و قدرت پایدار برای تحمیل اراده خود میباشد. تهدید انرژی جهانی و همسایگان، ایران را به یک «کشور کاملاً اختلالگر» تبدیل کرده که ثبات منطقهای را تهدید میکند.
از منظر تئوری امنیت پیچیده، تهدیدات ایران نه تنها نظامی، بلکه اقتصادی، سیاسی و زیستمحیطی هستند. ادامه این سیاستها، «امنیت منفی» ایجاد میکند: همه طرفها احساس ناامنی میکنند، اما آغازگر اصلی یعنی ایران، بیشترین آسیب را خواهد دید. پاشنه آشیل رژیم دقیقاً همینجاست؛ وابستگی شدید اقتصادش به صادرات انرژی از همان مسیرهایی که تهدید میکند. هر اقدام عملی علیه تنگه هرمز یا مسیرهای جایگزین، واکنش زنجیرهای جهانی را فعال خواهد کرد که فراتر از ظرفیت رژیم برای مدیریت بحران است.
در نتیجه، تنگه هرمز برای جمهوری اسلامی ایران نه شمشیر برنده، بلکه تیغ دو لبه است. استراتژی اخلال در امنیت انرژی، در کوتاهمدت ممکن است فشار ایجاد کند، اما در بلندمدت اجماع ضدایرانی را تقویت میکند، ائتلافهای جدید منطقهای را تثبیت مینماید و شکافهای داخلی رژیم را عمیقتر خواهد کرد. کشور یاغی که به قواعد بینالمللی اعتقادی ندارد، نهایتاً خود را در انزوای کامل خواهد یافت. جهان باید با تقویت مسیرهای جایگزین انرژی، اتحادهای دفاعی و فشار هوشمند، نشان دهد که ماجراجوییهای تنشزا هزینهای غیرقابل تحمل دارد. تا آن زمان، تنگه هرمز همچنان آویزان بر سر همه خواهد ماند، اما شمشیر واقعی بر فراز سر خود رژیم یاغی است.