
شهین زاداحمد
در حافظهی جمعی ملتها، برخی لحظات به زمان محدود نمیمانند؛ بلکه به وضعیت بدل میشوند. سالروز ترور دکتر عبدالرحمن قاسملو، برای ملت کورد در کوردستان ایران، از همین جنس است: نه صرفاً یادآوری یک واقعه، بلکه بازگشت به یک پرسش بنیادین**:** آیا در کشوری کثیرالمله مانند ایران، میتوان از راه گفتوگو و دموکراسی به حقوق ملی دست یافت، یا سرنوشت این مطالبات همواره با حذف و خشونت گره خورده است؟
قاسملو، در این میان، تنها یک رهبر سیاسی نبود؛ او نمایندهی یک امکان تاریخی بود؛ امکانی که در آن، سیاست بهجای میدان جنگ، به عرصهی گفتوگو تبدیل میشود؛ امکانی که در آن، ملت کورد نه بهعنوان «مسئله»، بلکه بهعنوان یکی از ملتهای سازندهی ایران بهرسمیت شناخته میشود. و شاید به همین دلیل بود که حذف او، تنها حذف یک فرد نبود، بلکه تلاشی برای خاموش کردن یک مسیر بود.
برای فهم این مسیر، باید به لحظهای بازگردیم که حزب دموکرات کوردستان ایران در مهاباد شکل گرفت. سال ۱۳۲۴، در بستر یک بحران جهانی و ضعف ساختار مرکزی در ایران، ملت کورد توانست برای نخستینبار در قالب جمهوری کوردستان، تجربهای از حاکمیت سیاسی خود را رقم بزند. این جمهوری، اگرچه کمتر از یک سال دوام آورد، اما تأثیری ماندگار بر ذهنیت سیاسی کوردها و حتی بر تاریخ معاصر ایران گذاشت. جمهوری کوردستان، صرفاً یک پروژهی ملیگرایانه نبود؛ بلکه تلاشی برای پیوند میان هویت ملی و اصول مدرن حکمرانی بود. در آن تجربه، آموزش به زبان کوردی، مشارکت سیاسی و تلاش برای نهادسازی، همگی نشان میداد که مسئلهی کوردها، تنها یک مطالبهی هویتی نیست، بلکه بخشی از یک پروژهی دموکراتیک گستردهتر است.
پس از سقوط این جمهوری، حزب دموکرات وارد یکی از دشوارترین دورههای حیات خود شد. سرکوب، تبعید و پراکندگی، میتوانست هر جنبشی را از بین ببرد؛ اما حزب، با بازسازی تدریجی خود، توانست از یک تجربهی شکستخورده، به یک سنت سیاسی پایدار تبدیل شود. در این مرحله، مسئلهی اصلی دیگر صرفاً بقا نبود، بلکه بازتعریف استراتژی بود. در این بازتعریف، حزب دموکرات به یک درک کلیدی رسید: مسئلهی کوردها در ایران، جدا از مسئلهی ساختار سیاسی کشور نیست. به عبارت دیگر، بدون دموکراسی در سطح کلان، هیچ راهحل پایداری برای مسئلهی ملتها وجود ندارد. از اینجا بود که شعار «خودمختاری برای کوردستان، دموکراسی برای ایران» بهعنوان یک چارچوب نظری و عملی شکل گرفت.
این شعار، در واقع، یک نظریهی سیاسی فشرده بود. از یک سو، بر حق ملت کورد برای ادارهی امور خود تأکید میکرد و از سوی دیگر، این حق را در چارچوب یک ایران دموکراتیک تعریف مینمود. به این معنا، حزب دموکرات نه به جداییطلبی صرف گرایش داشت و نه به ادغام بیقیدوشرط در یک ساختار مرکزگرا؛ بلکه بهدنبال بازتعریف رابطهی میان ملتها و دولت بود.
دکتر عبدالرحمن قاسملو، این گفتمان را به سطحی جدید ارتقا داد. او، بهعنوان یک روشنفکر ـ سیاستمدار، توانست میان تجربهی زیستهی کوردها و نظریههای مدرن سیاست، پلی برقرار کند. تحصیلات او در اروپا و آشناییاش با اندیشههای سوسیالدموکراتیک، به او این امکان را داد که مبارزهی کوردها را در قالب مفاهیمی مانند حقوق بشر، دموکراسی و فدرالیسم بازتعریف کند.
یکی از مهمترین ابعاد اندیشهی قاسملو، درک او از ایران بهعنوان یک کشور کثیرالمله بود. او بارها تأکید کرده بود که انکار این واقعیت، ریشهی بسیاری از بحرانهای سیاسی در ایران است. از نگاه او، تمرکز قدرت در مرکز و نادیده گرفتن تنوع زبانی و فرهنگی، نهتنها به بیعدالتی منجر میشود، بلکه ثبات سیاسی را نیز تضعیف میکند. در این چارچوب، قاسملو بر ضرورت ایجاد یک نظام دموکراتیک غیرمتمرکز تأکید داشت؛ نظامی که در آن، ملتهای مختلف بتوانند در ادارهی امور خود نقش داشته باشند. این ایده، نهتنها برای کوردها، بلکه برای سایر ملتهای ساکن ایران نیز جذابیت داشت و میتوانست به پایهای برای یک قرارداد اجتماعی جدید تبدیل شود.
اما شاید برجستهترین ویژگی قاسملو، باور عمیق او به گفتوگو بود. در زمانی که بسیاری از جنبشهای منطقه به سمت رادیکالیسم و خشونت سوق پیدا کرده بودند، او همچنان بر این باور بود که راهحل نهایی، سیاسی است. این باور، نه از سر خوشبینی سادهلوحانه، بلکه از تحلیلی واقعگرایانه ناشی میشد: هیچ درگیری طولانیمدتی بدون نوعی توافق سیاسی پایان نمییابد. این نگاه، او را به سوی مذاکره با جمهوری اسلامی سوق داد. اما در اینجا، دو منطق کاملاً متفاوت با یکدیگر روبهرو شدند؛ از یک سو، منطق گفتوگو که بر این اصل استوار بود که اختلافات باید از طریق مذاکره حل شود و از سوی دیگر، منطق امنیتی که در آن، مخالف نه یک طرف مذاکره، بلکه یک تهدید تلقی میشود. ترور قاسملو در وین، تجلی این تقابل بود.
در ۲۲ تیر ۱۳۶۸، در حالی که مذاکرات در جریان بود، نمایندگان جمهوری اسلامی، بهجای ادامهی گفتوگو، دست به اسلحه بردند. این اقدام، نهتنها یک جنایت، بلکه نقض یکی از بنیادیترین قواعد سیاست بود: امنیت میز مذاکره. اگر به تاریخ ترور سیاسی نگاه کنیم، میبینیم که این پدیده، همواره در نقاطی رخ داده است که ساختارهای قدرت، از پذیرش تغییر ناتوان بودهاند یا از آن هراس داشتهاند. ترور، در این معنا، ابزاری برای «کوتاهکردن مسیر» است؛ یعنی حذف فردی که میتواند یک جریان را نمایندگی کند. اما این ابزار، در عین حال، نشانهی ضعف نیز هست؛ اعترافی ضمنی به ناتوانی از رقابت سیاسی.
در نظامهای اقتدارگرا، ترور اغلب به یک سیاست تبدیل میشود، نه به یک استثنا. در چنین نظامهایی، حذف نخبگان، روزنامهنگاران و رهبران سیاسی، بخشی از سازوکار بقاست. هدف، نهتنها از بین بردن افراد، بلکه ایجاد فضایی روانی مبتنی بر ترس است؛ فضایی که در آن، هزینهی کنش سیاسی چنان بالا میرود که بسیاری از افراد، از ورود به آن منصرف میشوند. جمهوری اسلامی، در چهار دههی گذشته، بارها از این ابزار استفاده کرده است؛ از ترور قاسملو در وین، تا ترور رهبران کورد در رستوران میکونوس در برلین و نیز موارد متعدد دیگر در داخل کشور. این الگو، نشان میدهد که ترور، بخشی از یک دکترین امنیتی است، نه یک حادثهی تصادفی. اما همانگونه که تجربهی تاریخی نشان داده است، ترور نمیتواند هیچ مسئلهای را حل کند؛ بلکه اغلب آن را عمیقتر میسازد. حذف قاسملو، نهتنها مسئلهی کوردها را از بین نبرد، بلکه آن را به یکی از نمادهای بیعدالتی در ایران تبدیل کرد.
در سالهای اخیر، بهویژه در جریان اعتراضات سراسری، میتوان ردپای اندیشههای قاسملو را بهوضوح مشاهده کرد. شعارهایی که بر برابری، عدالت و نفی تبعیض تأکید دارند، بازتاب همان گفتمانی هستند که دههها پیش توسط حزب دموکرات مطرح شده بود. تأکید بر حقوق ملتها، بر ضرورت تمرکززدایی و بر ایجاد یک نظام دموکراتیک، همگی نشاندهندهی تداوم آن اندیشه است. نکتهی قابل توجه این است که بسیاری از تحلیلهای قاسملو، امروز بیش از هر زمان دیگری روزآمد به نظر میرسند. او هشدار داده بود که بدون حل مسئلهی ملتها، هیچ پروژهی دموکراسی در ایران پایدار نخواهد بود. امروز، با گسترش نارضایتیها و بحرانهای ساختاری، این هشدار بیش از پیش قابل مشاهده است.
از سوی دیگر، نقش ملت کورد در این تحولات، قابل توجه است. کوردها، بهعنوان یکی از ملتهای اصلی ایران، همواره در خط مقدم مبارزات دموکراتیک قرار داشتهاند. حضور فعال زنان کورد، که خود نمادی از پیوند میان مسئلهی ملی و مسئلهی جنسیتی است، یکی از ویژگیهای برجستهی این جنبشهاست.
در این میان، اندیشهی قاسملو، بهنوعی به یک مرجع اخلاقی و سیاسی تبدیل شده است؛ بهعنوان رهبری که دههها پیش سخن گفته، اما سخنانش همچنان برای امروز معنا دارد. این امر، نشاندهندهی عمق و آیندهنگری آن اندیشه است. او نهتنها مسائل زمان خود را تحلیل کرده بود، بلکه روندهایی را شناسایی کرده بود که امروز بهوضوح قابل مشاهدهاند.
سالروز ترور قاسملو، در این معنا، تنها یک یادبود نیست؛ بلکه یک آینه است؛ آینهای که در آن، میتوان گذشته، حال و حتی آینده را دید. این روز، ما را وادار میکند که از خود بپرسیم: آیا مسیر حذف و خشونت، توانسته است مسئلهای را حل کند، یا اینکه تنها بر پیچیدگیها افزوده است؟
پاسخ به این پرسش، شاید کلید فهم اهمیت قاسملو باشد. او، در زمانی که خشونت به زبانی رایج تبدیل شده بود، بر گفتوگو تأکید کرد. در زمانی که انکار هویتها به یک سیاست تبدیل شده بود، بر بهرسمیت شناختن تکثر پافشاری کرد و در زمانی که بسیاری از رهبران بهدنبال قدرت بودند، او بهدنبال یافتن یک راهحل پایدار بود.
امروز، در شرایطی که ایران بیش از هر زمان دیگری با بحرانهای چندلایه مواجه است، بازگشت به این اندیشه، نه یک انتخاب احساسی، بلکه یک ضرورت سیاسی است. ملتی که گذشتهی خود را فراموش کند، محکوم به تکرار آن است. و شاید بزرگترین درسی که میتوان از قاسملو گرفت، این باشد: بدون دموکراسی، بدون پذیرش تکثر و بدون گفتوگو، هیچ آیندهی پایداری برای ایران قابل تصور نیست.
در نهایت، قاسملو را باید نهفقط بهعنوان بخشی از گذشته، بلکه بهعنوان بخشی از آینده نیز دید. اندیشهی او، همچنان در میان نسلهای جدید، در خیابانها، در دانشگاهها و در گفتمانهای سیاسی زنده است. و تا زمانی که این اندیشه زنده است، پروژهای که او نمایندگی میکرد نیز زنده خواهد ماند: پروژهی ساختن ایرانی دموکراتیک، کثیرالمله و مبتنی بر کرامت انسانی برای همهی ملتها.