کوردستان میدیا

سایت مرکزی حزب دمکرات کوردستان ایران

"وحدت" و منطق "ائتلاف": تبارشناسی دگرگونی صورت‌بندی سیاسی در جامعه کوردی

11:39 - 7 مرداد 1405

شاهو حسینی

مسئله‌ای که در این نوشتار دنبال می‌شود، نه صرفا یک اختلاف واژگانی میان دو مفهوم سیاسی، بلکه یک جابه‌جایی در سطح صورت‌بندی امر اجتماعی است؛ جابه‌جایی‌ای که در آن "وحدت" به‌تدریج از مقام یک افق وجودی و شرط امکان همبستگی، به سطح یک ابزار یا برساخت ثانویه در منطق "ائتلاف" فروکاسته می‌شود. در اینجا باید از همان ابتدا یک فرض رایج را به تعلیق درآورد: اینکه بحران جامعه صرفا ناشی از فقدان هم‌پیمانی‌های سیاسی است. چنین فرضی، مسئله را در سطح توزیع قدرت میان بازیگران سیاسی نگه می‌دارد و از دیدن لایه‌های عمیق‌تر بازمی‌آماند. آنچه در این متن موضوع پرسش قرار می‌گیرد، این است که خود امکان فهم "وحدت" چگونه دگرگون شده است؛ و چرا در بسیاری از گفتمان‌های معاصر جامعه کوردی (به‌ویژه در تجربه‌های انباشته‌شده پس از تحولات ساختاری و جبهه‌ای دهه‌های اخیر) وحدت دیگر نه به‌مثابه یک وضعیت درون‌اجتماعی، بلکه به‌مثابه نتیجه‌ی احتمالی شبه‌توافقات سیاسی فهم می‌شود. در این چارچوب، "ائتلاف" به‌عنوان یک منطق عمل سیاسی ظاهر می‌شود: منطق ائتلاف، چانه‌زنی، تقسیم موقعیت‌ها و مدیریت تعارض. ائتلاف، در این معنا، همواره وابسته به وضعیت‌های گذراست و در افق منافع قابل بازتنظیم عمل می‌کند. اما مسئله زمانی آغاز می‌شود که این منطق، خود را به‌عنوان معیار فهم کلی جامعه تحمیل می‌کند و سایر سطوح پیوند اجتماعی را در خود جذب می‌نماید. در چنین وضعی، وحدت دیگر نه یک بنیان، بلکه یک محصول فرعی تلقی می‌شود؛ چیزی که باید ساخته شود، آن هم عمدتا از مسیر توافق نخبگان سیاسی. این جابه‌جایی را می‌توان به‌مثابه یک تبارشناسی صورت‌بندی سیاسی فهم کرد؛ یعنی بررسی اینکه چگونه یک شیوه‌ی خاص از سخن گفتن درباره جامعه، به‌تدریج امکان‌های دیگر اندیشیدن را محدود می‌کند.

در اینجا مسئله این نیست که ائتلاف "بد" و وحدت "خوب" است، بلکه این است که چه نوع رژیم معنایی باعث می‌شود وحدت تنها در افق ائتلاف قابل تصور باشد. این همان نقطه‌ای است که در آن زبان سیاست، به‌جای توصیف جامعه، در حال تولید مرزهای امکان فهم آن می‌شود. اگر از این زاویه نگاه کنیم، بحران نه در نبود وحدت به‌عنوان یک امر بدیهی، بلکه در نحوه‌ی صورت‌بندی آن نهفته است. جامعه‌ای ممکن است از نظر سیاسی دارای ائتلاف‌ها و هم‌پیمانی‌های متعدد باشد، اما همچنان در سطحی عمیق‌تر با گسست در افق مشترک، بی‌اعتمادی نمادین و فقدان زبان مشترک برای فهم خود مواجه باشد. در این وضعیت، اتحادها نه تنها مسئله را حل نمی‌کنند، بلکه گاهی با تقلیل دادن اراده عمومی به سهم‌خواهی‌های جناحی، بحران انسجام را در سطحی دیگر بازتولید می‌کنند. بنابراین، هدف این نوشتار، حرکت از توصیف سطحی وضعیت‌های سیاسی به سوی پرسش از شرایط امکان آن‌هاست: چگونه "وحدت" از یک افق زیسته به یک مسئله‌ی مدیریتی تبدیل شد؟ و چگونه "ائتلاف" به تنها زبان معتبر برای سخن گفتن از همبستگی اجتماعی بدل گردید؟ پاسخ به این پرسش‌ها، مستلزم آن است که خود بداهت‌های سیاسی را مورد تردید قرار دهیم و نشان دهیم آنچه طبیعی به نظر می‌رسد، خود محصول یک تاریخ مفهومی و بازتولید ساختارهای قدرت است.

صورت‌بندی اتحاد: منطق قدرت و ائتلاف

در سطح سیاست عملی، "ائتلاف" معمولا به‌عنوان یک ضرورت تاریخی یا استراتژیک معرفی می‌شود. اما اگر دقیق‌تر نگاه کنیم، ائتلاف در این معنا یک سازوکار تولید قدرت و حفظ بقای تشکیلاتی است، نه تولید انسجام اجتماعی. در این منطق، کنشگران سیاسی به‌جای خلق یک افق مشترک اجتماعی، وارد فرآیند تنظیم موازنه‌های قدرت و توزیع رانت‌های نمادین و مادی می‌شوند. اتحاد در این سطح سه ویژگی ساختاری دارد:

اول، موقتی بودن: ائتلاف‌ها تا زمانی معتبرند که توازن منافع و مقتضیات ژئوپلیتیکی حفظ شود. این خصلت تاپیکال و گذرا، یعنی هیچ تعهدی به استمرار مفهوم همبستگی در سطح زیست‌جهان جامعه وجود ندارد.

دوم، نخبگانی بودن: ائتلاف‌ها معمولا در سطح رهبران و احزاب شکل می‌گیرد، نه در کانال‌های افقی جامعه. جامعه در بهترین حالت **"نمایندگی"**توده‌ای می‌شود، بی‌آنکه مشارکت واقعی، اندام‌وار و نهادی در ساخت آن داشته باشد.

سوم، ابزاری بودن افق مشترک: وحدت در این منطق، نه یک کیفیت اگزیستانسیال یا وضعیت واقعی، بلکه یک دال تهی و ابزار تبلیغاتی برای مشروعیت‌بخشی به ائتلاف‌های مقطعی است.

در نتیجه، ائتلاف اگرچه در ظاهر به‌عنوان راه‌حل بحران تفرق مطرح می‌شود، اما خود بر پایه‌ی نوعی تقلیل بنیادین از امر اجتماعی عمل می‌کند: تقلیل جامعه به میدان رقابت مکانیکی قدرت.

وحدت به‌مثابه افق اجتماعی: امر پیشینی همبستگی

در مقابل، "وحدت" را نمی‌توان به سطح توافق سیاسی فروکاست. وحدت، اگر معنای قوی آن را بگیریم، نه نتیجه توافق، بلکه شرط امکان فهم "ما" به‌عنوان یک کل اجتماعی است. این وحدت، پیش از آنکه توسط تکنوکراسی حزبی مصادره شود، در قالب یک امکان سرکوب‌شده یا حقیقت تاریخی در سه لایه قوام می‌یابد:

لایه نمادین: زبان مشترک، روایت‌های تاریخی منسجم، و امکان فهم متقابل که شالوده حافظه جمعی را می‌سازد.

لایه عاطفی-اجتماعی: حس تعهد متقابل، هم‌سرنوشتی، اعتماد افقی میان آحاد جامعه و احساس تعلق وجودی که فراتر از وفاداری‌های حزبی قرار می‌گیرد.

لایه نهادی: نهادهای مدنی، فرهنگی و فکری پایداری که فراتر از اراده کارگزاران، اشخاص و احزاب دوام می‌آورند و بقای تاریخی امر اجتماعی را تضمین می‌کنند.

نکته مهم اینجاست: وحدت چیزی نیست که "بعدا و از بالای سر توده‌ها ساخته شود"، بلکه چیزی است که اگر نباشد، حتی ائتلاف‌های سیاسی نیز بر زمین سست و لغزان شکل می‌گیرند. از این منظر، جامعه‌ای ممکن است دارای ده‌ها ائتلاف سیاسی رسمی باشد، اما همچنان در وضع تشتت روحی و فاقد وحدت باشد؛ یعنی فاقد آن زمینه و بستر استواری که در آن، اختلافات تفسیری بتوانند بدون تبدیل شدن به فروپاشی، خصومت کور و آنومی اجتماعی، مدیریت شوند.

مکانیزم تقلیل: چگونه وحدت به اتحاد فروکاسته می‌شود؟

چالش اصلی دقیقا در ردیابی این فرآیند است: این تقلیل چگونه رخ می‌دهد؟ می‌توان سه مکانیسم و پویایی ساختاری را در این رژیم معنایی شناسایی کرد:

الف) سیاسی‌سازی افراطی امر اجتماعی: در این وضعیت، کل قلمروی زیست‌جهان (از فرهنگ و هنر گرفته تا ادبیات و هویت) دستخوش استعمار منطق قدرت شده و در نهایت به سطح رقابت و قطب‌بندی حزبی ترجمه می‌شود. نتیجه این فرآیند، انسداد خلاقیت‌های مدنی و ترجمه شدن مفهوم وحدت صرفا از زاویه و منافع قدرت سیاسی روزمره است.

ب) انحصار زبان نمایندگی: احزاب با بلعیدن تدریجی اندام‌های جامعه مدنی و فضاهای مستقل روشنفکری، خود را به "تنها زبان بیان امکان‌پذیر برای جامعه" تبدیل می‌کنند. وقتی نهادهای میانجی و مستقل مدنی مضمحل می‌شوند، احزاب کانال‌های انحصاری بازنمایی حقیقت می‌شوند. در نتیجه، "وحدت" دیگر تجربه زیسته، درون‌زا و پویای مردم نیست، بلکه پروژه‌ای بوروکراتیک و مکانیکی است که باید توسط نمایندگان سیاسی در پشت درهای بسته مدیریت و دیکته شود.

ج) جایگزینی افق با تاکتیک: به‌جای بحث درباره افق‌های مشترک بلندمدت، استراتژی‌های کلان ملی و پیوندهای عمیق تاریخی، امر سیاسی در سطح تاکتیک‌های کوتاه‌مدت، واکنش‌های اضطراری و بقای فیزیکی گیر می‌کند. در این وضعیت، وحدت نه یک غایت بنیادین، بلکه ابزاری لحظه‌ای و کاتالیزوری برای پیشبرد مذاکرات و چانه‌زنی‌های جناحی است.

فرجام سخن

بنابراین، آنچه امروزه به‌عنوان بحران در جامعه کوردی ظاهر می‌شود، صرفا فقدان مکانیکی ائتلاف‌ها یا کمبود هم‌پیمانی‌های روی کاغذ نیست؛ بلکه دگرگونی بنیادین در جایگاه مفهومی و رتبه‌شناختی "وحدت" در زبان و دیسکورس سیاست است. وحدت از یک بنیان و ریشه اجتماعی به یک متغیر ثانویه و محصول چانه‌زنی‌های سیاسی تقلیل یافته است. این جابه‌جایی معرفت‌شناختی و زبانی است که باعث می‌شود ائتلاف‌ها، هرچقدر هم فراگیر و پرطمطراق باشند، نتوانند مسئله انسجام ساختاری را حل کنند. آنها صرفا شکاف‌ها را پنهان می‌کنند**،** بی‌آنکه زمین گسست‌خورده‌ی امر اجتماعی را ترمیم نمایند. واسازی این رژیم معنایی حاکم، نخستین گام ضروری برای رهایی آگاهی سیاسی کوردی از انسداد ساختاری کنونی و بازگشت به اصالت امر اجتماعی است.