
آزاد مستوفی
آنچه امروز در میان مردم ایران دیده میشود صرفاً بیتفاوتی نیست؛ نوعی فرسایش تاریخی ظرفیت کنش جمعی است. جامعهای که مرتب خبر کشته شدن کولبران کورد و سوختبران بلوچ را میشنید و به تدریج نسبت به آن کرخت میشد، اکنون در برابر اعدام معترضان سیاسی نیز دچار نوعی فلج اجتماعی شده است. این وضعیت را نمیتوان فقط با مفاهیمی اخلاقی مثل نامردمی یا ترس توضیح داد؛ این یک پدیده عمیق جامعهشناختی و سیاسی است. پدیده کولبری و سوختبری خود محصول توسعه نامتوازن، حاشیهسازی ملیتی و اقتصاد امنیتی در ایران بوده است. کولبری نتیجه مستقیم «استعمار داخلی» و سیاستهای توسعهزدایی در کوردستان است. جایی که دولت، منطقه را نه بهعنوان بخشی از یک ملت برابر، بلکه بهعنوان یک «حاشیه امنیتی» که باید همیشه مورد ستم چندگانه و همهجانبه قرار گیرد، مدیریت میکند. همچنین درباره بلوچستان نیز سوختبری محصول فقر ساختاری، نابودی عمدی اقتصاد اقلیمی و فقدان زیرساختهای توسعه و دادن امتیازات ویژه از جانب تهران به بیگانگان است، اما مسئله مهمتر این است که چرا مرگ این انسانهای بیگناه به امر عادی تبدیل شده است.
حکومتهای اقتدارگرا برای بقا فقط به سرکوب فیزیکی متکی نیستند؛ آنها باید حساسیت اخلاقی جامعه را نیز تخریب کنند؛ یعنی جامعه را به جایی برسانند که مرگ، دیگر شوکآور نباشد. وقتی هر روز خبر تیر خوردن کولبری در برف یا سوختن سوختبری در آتش منتشر میشود و هیچ تغییر سیاسی رخ نمیدهد، ذهن جمعی از جانب حاکمیت تهران به تدریج به این نتیجه منحرف میشود که «هیچ کاری از ما ساخته نیست». این همان فرآیندی است که دلخواه حاکمیت اقتدارگرا بوده و میتوان آن را عادیسازی جنایت و خشونت نامید که در این وضعیت، خشونت فقط قربانی را نمیکشد بلکه تماشاگر را نیز از درون تخریب میکند.
جامعه ایران بهویژه شهرهای مرکزی، از روشنفکرنماهایش گرفته تا عوامل دخیل در رسانههای دولتی و شبهدولتی، سالهاست در حال تمرین دیدن مرگ ملتهای غیرفارس بوده و هستند. کولبر و سوختبر همیشه در تخیل مرکزنشینان و یا مرکزپنداران، «دیگری» است و خودی نیست. همین فاصله اجتماعی باعث شده است که مرگ آنها زمینه را برای ایجاد بحرانی عمیق و سراسری فراهم ننماید. دولت نیز دقیقاً بر همین شکاف سرمایهگذاری کرده و میکند؛ شکاف مرکز/حاشیه، فارس/غیرفارس، طبقه متوسط/فرودست. زیرا اقتدارگرایی زمانی پایدار میشود که دردها عمومی نشوند و هر اقلیم و مذهب و ملیت و طبقهای خود را همدرد دیگری نداند و بریدن درختی در خیابان ولیعصر از کشته شدن انسانی در کوردستان یا بلوچستان بیشتر مورد توجه قرار گیرد. افتادن عمامه از سر آخوندی در تهران و مشهد، از زندانی شدن و اعدام روحانی، طلبه یا فعال سنیمذهب بیشتر علمداران را به سینهزنی فراخواند. اینجاست که مسئله فقط سرکوب دولت نیست و بحران اخلاقی در جامعه کنونی نیز مطرح میشود و مورد سوال قرار میگیرد. جامعهای که به مرگ "دیگری" در حاشیه عادت کند، دیر یا زود به مرگ "خودی" در مرکز هم عادت خواهد کرد.
امروز وقتی خبر اعدام معترض سیاسی منتشر میشود و واکنش اجتماعی در خور توجهی در کلانشهرهای مرکزی صورت نمیگیرد، نباید تصور کرد که این اتفاق ناگهانی و یکروزه رخ داده است. این محصول یک فرآیند طولانی بیحسسازی سیاسی است. حکومتی که توانست کشته شدن کولبران را به خبر روزمره تبدیل کند و بعدتر به این آمار، سوختبران نیز اضافه شدند، اکنون توانسته اعدام معترضان را نیز در چرخه اخبار عادی جای دهد. در علوم سیاسی، این وضعیت را میتوان نوعی «اتمیزه شدن جامعه» دانست؛ یعنی فروپاشی پیوندهای همبستگی. افراد دیگر خود را بخشی از یک سرنوشت مشترک نمیبینند. هرکس فقط در محدوده بقای فردی خود عقبنشینی میکند. اقتدارگرایی دقیقاً از همینجا قدرت میگیرد؛ از جامعهای که دیگر «ما» ندارد. در چنین شرایطی، حتی اعتراض هم فردی میشود؛ خشم وجود دارد، اما سازمان نمییابد، سوگ وجود دارد، اما به کنش سیاسی تبدیل نمیشود. جامعه در وضعیتی بین خشم و ناتوانی معلق میماند.
نکته تراژیکتر این است که بخشی از طبقه متوسط ایران، تا زمانی که خشونت متوجه حاشیهها بود، آن را مسئله خود نمیدانست و صد البته فکر این را نمیکرد که اقتدار سیاسی هرگز در همان نقطه متوقف نمیشود. خشونتی که در مرزها تمرین میشود، روزی به مرکز بازمیگردد و در مورد معترضان خیابانی اجرا میشود. همان گلولهای که کولبر را میزد، اکنون معترض مدنی در خیابان را مورد هدف قرار میدهد. از این منظر، کولبران و سوختبران فقط قربانی فقر نبودند، آنها آزمایشگاه سیاسی عادیسازی مرگ در ایران بودند و شاید تلخترین بخش ماجرا این باشد که جامعه، پیش از آنکه از نظر سیاسی شکست بخورد، از نظر عاطفی فرسوده شد.
مردمی که هر روز با انبوه خبرهای سرکوب، اعدام، فقر و تحقیر مواجهاند، بهتدریج دچار نوعی «خستگی اخلاقی» میشوند. در این وضعیت، انسان برای حفظ روان خود ناچار میشود فاصله بگیرد و بیحس شود یا وانمود کند که چیزی ندیده است. این فقط ترس نیست، نوعی مکانیسم بقاست؛ اما همین مکانیسم بقا، در سطح جمعی، به مرگ سیاست منجر میشود. زیرا سیاست از جایی آغاز میشود که انسان درد دیگری را درد خود بداند. وقتی جامعه دیگر نتواند میان مرگ کولبر، اعدام معترض، فقر کارگر و سرکوب زن معترض پیوند برقرار کند، اقتدارگرایی نه فقط در خیابان، بلکه در ذهنها به هدف خود رسیده است. به همین دلیل، مسئله اصلی امروز ایران صرفاً سرکوب حکومتی نیست، بحران فروپاشی همبستگی اجتماعی است و تا زمانی که «دیگری دوردست» دوباره به «بخشی از ما» تبدیل نشود، جامعه همچنان در وضعیت انفعال و تماشاگر بودن باقی خواهد ماند. البته نقش منفی رسانههای دولتی و یا همراستا با سیاستهای راستگرایانه در به وجود آمدن این انفعال و عدم نقش عاملیت مردمی باید به دقت مورد توجه قرار گیرد.