
د. مجید حقی
فروپاشی رژیمهای توتالیتر نه یک رخداد تقویمی ناگهانی، بلکه فرآیندی معرفتشناختی از زوال هژمونی و فروپاشی مشروعیت ذهنی در آگاهی جمعی شهروندان است. این جستار با کاربست چارچوبهای نظری ماکس وبر، هانا آرنت، مایکل هشتر، جورجو آگامبن، جیمز اسکات و شانتال موف، اثبات میکند که گسست رادیکال و قطعی از جمهوری اسلامی ۴۷ سال پیش با صدور فرمان جهاد در ۲۸ مرداد ۱۳۵۸ در کوردستان کلید خورد؛ جایی که رابطه دولت-شهروند به رابطه نیروی اشغالگر و جامعه تحت انقیاد بدل گشت. با امواج خیزشهای متأخر و انقلاب «ژن، ژیان، ئازادی»، جامعه مرکز سرانجام به همان نتیجه معرفتی کوردستان دست یافته و همگرایی پیرامون-مرکز شکل گرفته است. در این میان، گذار پیروزمند از استبداد مستلزم نفی پارادایم شوونیسم مرکزگرا و منجیباوری فردمحور، و پذیرش تکثر ملیتها، دموکراسی رادیکال و نظام فدرال است.
۱. دیالکتیک قدرت و خشونت: فروپاشی هژمونی در نظریه سیاسی
در سنت فلسفه سیاسی و جامعهشناسی معاصر، قدرت حاکم هیچگاه به میزان خشم ابزارهای سرکوب و گستردگی دستگاههای امنیتیاش سنجیده نمیشود. ماکس وبر در تحلیل کلاسیک خود از مفهوم «سیادت مشروع» تأکید میورزد که هر ساختار سیاسی برای تداوم حکمرانی و فرار از بیثباتی مزمن، محتاج درجهای از مشروعیت است. هنگامی که دستگاه قدرت از بازتولید مشروعیت ناتوان میگردد، ناچار میشود تمام بار حکمرانی را بر دوش قهر عریان، میلیتاریزاسیون فضا و ارعاب مکانیکی نهادینه کند.
اما مطابق با تحلیل هانا آرنت در کتاب «توتالیتاریسم» و رساله «درباره خشونت»، خشونت و قدرت دو مفهوم ذاتاً متضادند؛ خشونت زمانی ظاهر میشود که قدرت به عنوان ظرفیت عمل همبسته و مشروعیت سیاسی در حال زوال است. از این منظر، فروپاشی یک رژیم توتالیتر رویدادی تقویمی یگانه یا منحصر به یک سرنگونی ناگهانی نظامی نیست، بلکه فرآیندی پیچیده، جامعهشناختی و تدریجی از فروپاشی ذهنی و زوال هژمونی در اذهان شهروندان است.
۲. شکاف تاریخی مرکز-پیرامون و الگوی «استعمار داخلی»
درک شتاب و ابعاد دگرگونیهای سیاسی معاصر در ایران، بدون تحلیل شکاف تاریخی، مادی و معرفتی میان «پیرامون ملی» و «مرکز ژئوپلیتیک» ناممکن است. در حالی که جامعه مرکز در ایران پس از گذر از جنبش «ژن، ژیان، ئازادی» و پیامدهای خویش در تحولات متأخر، به یک گسست نهایی با تمامیت ساختار حاکم دست یافته و پارادایم فکری خود را بازسازی کرده است، جامعه کوردستان چند دهه است که این فرآیند را پشت سر گذاشته و مدلی ویژه از مبارزه زیسته و بازسازی جامعه مدنی را خلق کرده است.
برای تحلیل رفتار ساختار قدرت در کوردستان، نباید آن را تنها در قالب یک سرکوب متعارف منطقهای فهم کرد، بلکه باید از چشمانداز نظریه «استعمار داخلی» بهره جست که مایکل هشتر در تحلیل مناسبات مرکز-پیرامون توسعه داده است:
استعمار داخلی توصیفکننده مناسباتی است که در آن مرکز سیاسی، منطقهای جغرافیایی و ملی را به چشم یک حوزه انباشت سرمایه، استخراج منابع و غارت ثروت طبیعی میبیند.
همزمان آن را یک خطر امنیتی بالقوه میشمارد و از حقوق سیاسی، مشارکت عادلانه و توسعه اقتصادی محروم میسازد.
۳. ۲۸ مرداد ۱۳۵۸: مبدأ تاریخی فروپاشی ذهنی حاکمیت در کوردستان
در کوردستان ایران، نقطه عطف فروپاشی ذهنی حاکمیت جمهوری اسلامی نه یک پدیده متأخر، بلکه رویدادی همزمان با تولد ساختار جدید سیاسی است. فرمان جهاد روحالله خمینی در ۲۸ مرداد ۱۳۵۸ علیه مردم کوردستان، نخستین گسست بنیادی و جبرانناپذیر را میان جغرافیا و ساختار قدرت ایجاد کرد.
این فرمان، با بهکارگیری نمادهای دینی برای سرکوب خواستههای دموکراتیک و هویتطلبانه، هرگونه مشروعیت اخلاقی، سیاسی و عقلانی حکومت تازهتأسیس را در ذهن جمعی مردم کوردستان منهدم ساخت. از همان روزهای نخست، رابطه مرکز و کوردستان از شکل رابطه متعارف دولت-شهروند خارج شد و به رابطهای میان یک نیروی اشغالگر و یک جامعه در حال مبارزه تبدیل گردید.
جورجو آگامبن در تحلیل خود از «وضعیت فوقالعاده» توضیح میدهد که چگونه قدرت با تعلیق قانون به نام حفظ امنیت، حاکمیت خود را در قالب یک قانونزدایی نهادینهشده اعمال میکند. کوردستان از مرداد ۱۳۵۸ تا به امروز، در یک وضعیت فوقالعاده دائمی نگه داشته شده است.
تراکم مسلحترین و مجهزترین یگانهای نظامی و امنیتی در کوردستان — در حالی که ایران در مرزهای دیگر خود با رقبای منطقهای و بینالمللی روبهروست — گواهی بر این حقیقت است که ساختار قدرت، پیرامون آگاه را خطری بنیادی برای کیان ایدئولوژی خود میداند. این وضعیت فوقالعاده با آپارتاید سیستماتیک و سیاست انزوا پیوند خورده است؛ سیاستی که از طریق عقبماندگی تعمدی اقتصادی، تخریب زیرساختهای اشتغال و تبدیل پدیده تلخ کولبری به تنها راه بقا، تلاش میکند جامعه را در سطح واقعهنگاری زیست روزمره مهار کند.
۴. تغییر پارادایم در مرکز: همگرایی تاریخی با خرد سیاسی پیرامون
در سوی دیگر این جغرافیای سیاسی، جامعه مرکز در ایران مسیر تاریخی متفاوتی را طی کرد. برای بیش از سه دهه، مرکز سیاسی و بخشهای عمدهای از طبقه متوسط در ایران، در درون پارادایم اصلاحپذیری و تغییر تدریجی از طریق سازوکارهای درونساختاری محبوس ماندند. حاکمیت توانست با بازتولید ایدئولوژی، استفاده از نمادهای دینی و دامنزدن به «فوبیای فروپاشی قومی و تجزیههراسی»، نوعی مشروعیت نسبی را حفظ کند.
بر اساس نظریه «تغییر پارادایم» توماس کوهن، یک پارادایم فکری تا زمانی پابرجا میماند که بتواند اختلالات و شواهد نقض را در خود هضم کند؛ اما هنگامی که ناهنجاریها از حدی بگذرد، ساختار معرفتی دچار فروپاشی ناگهانی و تغییر پارادایم میشود. خیزشهای متوالی دهه نود و بهویژه انقلاب «ژن، ژیان، ئازادی» و رویدادهای خونین پس از آن در دیماه و فروردین ۱۴۰۵، نقش این اختلالات شوکآور را ایفا کردند.
جامعه مرکز در این فرآیند، با سرعتی متراکم به همان نتیجهای دست یافت که کوردستان ۴۷ سال پیش به آن رسیده بود:
جمهوری اسلامی یک ساختار اصلاحپذیر با انعطافپذیری سیاسی نیست، بلکه سیستمی است که در ذات معرفتی، ساختاری و ایدئولوژیک خود دچار فروپاشی نهایی شده است.
این گذار از وهم اصلاح به یقین بر سرنگونی، نشاندهنده همگرا شدن مرکز با پیرامون در سطح فروپاشی ذهنی حاکمیت است.
۵. «خردهسیاست روزمره» و بازتسخیر عرصه عمومی در برابر «سیاست مرگ»
هنگامی که کانالهای رسمی سیاستورزی، حزبیابی و تشکلگیری در یک جامعه توتالیتر بهطور کامل مسدود میشوند، جامعه نابود نمیشود، بلکه سطح مبارزه خود را تغییر میدهد. جیمز اسکات مفهوم «خردهسیاست» را مطرح میکند؛ سیاستی که در زیر رادار دستگاههای ناظر و خارج از دید مستقیم حاکمیت جریان دارد و از امکانات فرهنگ روزمره برای مبارزه بهره میجوید.
در کوردستان، از آنجا که حاکمیت هرگونه تشکل سیاسی و صنفی را با تندترین شکل ممکن سرکوب کرده است، جامعه مدنی فرمهای بدیعی از مبارزه را ابداع نموده است. برای درک این فرمها، باید نظریه «نکروپلیتیکس یا سیاست مرگ» آشیل ممبه را به کار بست. ممبه نشان میدهد که قدرت توتالیتر چگونه با کنترل مرگ و تعیین اینکه چه کسی حق زیستن دارد و چه کسی باید بمیرد، حکمرانی میکند. اما در کوردستان، دیالکتیک مرگ و مبارزه به گونهای رقم خورده که سلاح مرگبار حاکمیت را به ابزاری برای افشاگری و بازتولید آگاهی تبدیل کرده است:
مراسم خاکسپاری قربانیان و شهیدان سرکوب در کوردستان، نمونهای درخشان از این خردهسیاست و تسخیر نمادین عرصه عمومی است.
سوگواری فردی در این جامعه، از یک امر منفعلانه به یک مانیفست سیاسی و آیین جمعی مبارزه تغییر یافته است.
پایکوبی و رقص نمادین در گرد مزارها، خواندن سرودهای انقلابی و ملی، و گلبارانکردن پیکرها، در واقع بازتسخیر نمادین فضایی است که حاکمیت میکوشد آن را با ترور و رعب فتح کند.
این الگوی مبارزه زیسته که از درون زیست فرهنگی، حفظ زبان، پوشش و نهادهای مدنی زیستمحیطی جوشیده است، توانسته قلعه مستحکمی در برابر هژمونی ایدئولوژیک حکومت بسازد. پس از تحولات متأخر در سراسر ایران، این فرم از مبارزه زیسته و تبدیل مراسم سوگ به سکوی مبارزه، به شهرهای مرکز نیز سرایت کرده و اثرگذاری الگوی پیرامون را بر کل کشور به اثبات رسانده است.
۶. بازتولید توتالیتاریسم در اپوزیسیون مرکزگرا: تله منجیباوری، شوونیسم و ضرورت تکثرگرایی آگونیستی
یکی از خطرناکترین آسیبهایی که جنبشهای آزادیخواهانه در جوامع گذار با آن روبهرو هستند، خطر بازتولید الگوهای سلطه حاکم در درون صفوف اپوزیسیون است. اگر یک جنبش سیاسی نتواند از پارادایمهای بنیادی قدرت توتالیتر گسست ایجاد کند، تنها جابهجایی هیئت حاکمه را رقم میزند، بدون آنکه ساختار استثمارگرانه قدرت را ملغی سازد.
در تحولات متأخر، بخشهای عمدهای از اپوزیسیون مرکزگرا دچار تلهای شدند که میتوان آن را پوپولیسم منجیباورانه نامید. این جریان، در جایگاهی که میبایست نیروی مبارزه را به نهادهای مدنی، تکثر ملتها و جامعه افقی پیوند بزند، دچار دو توهم بنیادی شد:
اتکا به نوستالژی پادشاهی و متمرکز کردن خواستههای متکثر جامعه در وجود یک شخص به عنوان منجی.
امید بستن به مداخله نیروهای خارجی برای سرنگونی رژیم.
تکیه بر فردمحوری و بازتولید کاریزمای سلطه، دقیقاً همان مدلی است که جمهوری اسلامی بر پایه آن بنا نهاده شده است. علاوه بر این، هنگامی که این اپوزیسیون مرکزگرا با خواستههای مشروع ملتها در پیرامون — مانند کورد، بلوچ و عرب — روبهرو میشود، همان ادبیات امنیتی حاکمیت را بازتولید کرده و آنان را به تجزیهطلبی متهم میسازد. این برخورد شووینیستی، نه تنها ناآگاهی از دیالکتیک قدرت در پیرامون را نشان میدهد، بلکه موجب فروپاشی اعتماد اجتماعی و تضعیف جبهه واحد ضد استبداد میگردد.
برای عبور از گسست ناشی از ساختار مرکز-پیرامون و نیل به یک آینده دموکراتیک، نیازمند یک بازآفرینی مفهومی در سیاست ایرانی هستیم. شانتال موف مفهوم «تکثرگرایی آگونیستی» را پیش میکشد. موف بر این باور است که دموکراسی واقعی حاصل حذف تمایزها یا تحمیل یکدستسازی ملی-دولتی نیست، بلکه در به رسمیت شناختن ستیزهای بنیادی و ایجاد ساختاری عادلانه برای همزیستی کثرتها نهفته است.
اتهام تجزیهطلبی که سالهاست از سوی مرکز — چه در قامت حکومت و چه در قامت اپوزیسیون سلطنتطلب و مرکزگرا — علیه کوردستان مطرح میشود، ابزاری ایدئولوژیک برای حفظ ساختار استعماری مرکز-پیرامون است. امروزه حق تعیین سرنوشت نه به معنای جنگ و جدایی، بلکه به معنای حق بنیادی هر ملت برای مشارکت آزادانه و برابر در تعیین مقدرات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی خویش است.
جامعه کوردستان به درازای پنج دهه گذشته نشان داده است که دارای فرهنگ سیاسی توسعهیافته، ساختار تحزب غنی و جامعه مدنی متسامح است. پیرامون برخلاف ادعای مرکز، سرچشمه تفرقه نیست، بلکه سرچشمه دموکراسیخواهی رادیکال است. اگر اپوزیسیون مرکز میخواهد از چرخه باطل توتالیتاریسم دینی و سلطنتی بگذرد، ناچار است از تجربه مقاومت، تکثرگرایی و جنبشهای مدنی کوردستان درس بگیرد.
نتیجهگیری و افق راهبردی
فروپاشی حاکمیت جمهوری اسلامی در کوردستان، نه یک واقعه دیررس، بلکه رویدادی بود که در همان اولین تابستان پس از انقلاب ۱۳۵۷ و با درک عمیق جامعه کوردستان از ماهیت توتالیتر حکومت جدید رخ داد. این فروپاشی ذهنی اولیه، زمینه را برای خلق یک جامعه مدنی مقاوم، آگاه و ساختاریافته فراهم ساخت؛ جامعهای که توانست تمام فضاهای زیست روزمره، مراسم سوگ و آیینهای فرهنگی را به سنگری برای نفی تمامیت حکومت بدل کند.
پیوند خوردن امروزین جامعه مرکز با این حقیقت تاریخی، فرآیندی است که جغرافیای ایران را به همگرایی نوینی نزدیک میسازد. اما گذر نهایی از این ساختار سرکوبگر، از مسیر میانبرهای اشتباهی چون امید بستن به منجیهای جدید یا مداخلههای گزینشی خارجی نمیگذرد. آینده دموکراتیک در این جغرافیا، تنها بر شالوده به رسمیت شناختن تکثر ملتها، انهدام ساختار استعمار داخلی و گردن نهادن به یک نظام فدرال و دموکراتیک که در آن حق تعیین سرنوشت برای کوردها و سایر ملل به رسمیت شناخته شود، بنا خواهد شد.